برزخمهای تـو گـر چـه مرهمی نیست
برداشـتـن بارغمـت کـار کمـی نیست
از درد ، گـله نزد خــدا می بری تنـها
ویرانه شود شهرشبی رامحرمی نیست
مبهوت که خیره درچشمـمی پیداسـت
عشـق درچشم تو نقـش مبهمـی نیست
آن دم که زپیشم بروی چنین شوم کـه
آن بازدمِ آخـری را دگـر دمی نیست
این خانه به میخانه مبدل کنم هر آن
لب ترکنی دیوانه شدن رارقمی نیست
نـوش ، یارا ! به سلامتیت ، که ما را
هر دم کـه خوشـی دگـر غمـی نیست
( دلخون )
نظرات شما عزیزان:
پاییز 
ساعت13:43---9 مرداد 1391
گویا همه چیز مشکل شده
جز تماشای پرواز پرندگان
و آنچه مربوط به رفتن
و دیگر نبودن است ...