مثل فانوسها شدم هر شب و سوسومی زنم
درشب تاریک چشمت سر به هرسومی زنم
گرگ باران دیده ام می دانم آخر سر ولی
پیش پای عشق تو ، ناچار زانو می زنم
باد با خود می آورد گلهای روی روسریت
من از آن باغی پر از گلهای مینو می زنم
سالهاس دائم الخمر از دو چشمان توام
در پی می اشتباهی سر به پستو می زنم
عصر یک روز بهاری، سینی گلدار و...
با خلوتت ، یک چای قند پهلو می زنم
( دلخون )
نظرات شما عزیزان:
زمستاااااااان 
ساعت13:02---25 بهمن 1391
من 
ساعت10:19---16 بهمن 1391
قرار نیست دیگه شعر بنویسید؟
دست بجنبونید دیگه
پاسخ: شعر هست ولی می ترسم کرکره وبلاگو بکشن پایین . اماچشم ؛ حتما... ممنون از حسن توجه شما.
من 
ساعت19:25---6 بهمن 1391
بهار پشت در است
به گوش پنجره
آرام
نسیم گفت و گذشت
khorshid 
ساعت21:39---3 بهمن 1391
آفرین زیبا بود
Mohsen 
ساعت19:57---29 دی 1391
فوق العاده بود...
مخصوصا مصرع آخرش
ارمان 
ساعت18:58---29 دی 1391